X
تبلیغات
رایتل

هزار بادهء ناخورده ؛ تهِ این قصه

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:42 ب.ظ

"قصهء ما،

بسر

رسید

.

.

کلاغِ

به

خونه‌اش

نرسید...

بالا رفتیم

دوغ بود،

پایین اومدیم

ماست بود،

قصهء ما، راست بود"

...............................

"به پایان آمد این دفتر..."

...............................

هنوز یک«تو» در «من» ناتمام است،

اگر تمام بود، اکنون از من جز غباری نباید بود

و آن‌هم، نبود.....

...........

برخی، آبِ روان‌اند؛

به حکمِ:

هستم!

اگر می‌روم؛

گر نروم،

نیستم!

«تو» از آنانی،

وصلی هم، اگر هست، که هست، زیبندهء اینان است!

و اینان اند، ترجمانِ:

هرزمان! که رفته ای،

رسیده‌ای!...

رفیق!

برای تویی، با این شمایل!

رفتن‌، حُکم برنده داشت،

اصلا تو دستِ برنده را داری، سر این میز.................

خُنُک، قُماربازی که بازندهء تو باشد؛ «تو»

اصلا، بُگذار، خیال‌ات را برای این طرف میز هم، راحت کنم:

قُمارت، باخت، نداشت! رفیق!

...

به سلامتیِ: اون که ور.ق داد!

به سلامتیِ: اون که بُرد!

با، یه برگ!

دلِ بازی رو

بازیِ دل رو

..............................

نمی‌دانم!

بیایی وُ بخوانی یا نه!

اما،

هم‌الان،

ظهرِ همان روزی است که برایش"آن روز" را نوشتم

10 روز گذشته بود که نوشتم‌اش،

و روزهایی!

آمد!

انگشتانم، هم

سیاهه‌نویسیِ غُبار را آغازید!

یادت هست؟

.

.

.

حالا یادت باشد یا نباشد!

"تو" که جایی نرفته‌ای!

"تو"اصلا جایی نمی‌روی!

من! نباید جایی بروم،

باشی در این حوالی یا نه!

اگر من نروم،

هستی همیشه!

راستی یادت هست؟

همیشه!

را


(آدمی، دوست می‌دارد، زمان‌هایی از روزهای مقدر تنفس‌اش بر سیارهء رنج،

برایش متوقف شود!

نه!

دوست‌تر می‌دارد، خود، در زمان‌هایی بماند، دیگر بیرون نیاید،

بیرون!

همه‌اش،

همهمه است)

...........................

  کاش‌که در قیامت‌اش، بارِ دگر بدیدمی

کان‌چه!بوَد گناه او، من بکشم، غرامت‌اش

...

«تو»!...شادباش وُ دیرزی...............

بخت خوش تو! خوش‌بختی من است!


یادم باشد:

هزار!

بادهء ناخورده،

در رگِ تاک است

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo