X
تبلیغات
رایتل

داستانک-راضیه

یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:52 ق.ظ
خانوم خانه از اینکه دست جدید مبل راحتی، با بوفه کنار و کفپوشِ سالن خیلی هم‌خوانی نداشت، بدجوری دلخور بود و نقشه‌های جدید را برای تغییر دوباره دکوراسیون این بخش خانه مرور می‌کرد که صدای کارگر خانه، به خودش آورد که:"خانوم مهندس! همی رومیزی خوبه! بندازُمش رو میز؟..."
خانوم گفت: "فعلا بدنیس تا یه فکر اساسی بکنم! راستی، راضیه خانوم! این روزها تماس می‌گرفتم که بیای نبودی، دخترت گفت، مادرم گرفتاره، کجا بودی! بی خبر؟"
زن روی زمین ولو شد و بغض کرد: "خانوم! ای روزها، شهرستان بودُم، پسرم رو دفن می‌کردم!"
خانوم خانه یکّه خورد که: "چی؟"
راضیه گفت: "پسرم! فَعلگی می‌کرد بعدِ آمدن از اجباری! سه هفته پیش، از داربست ساختمون افتاده بود پایین، برده بودنش بیمارستان، دکترا گفته بودن: شکسته پاش، گچ‌اش گرفتن، آوُرده بودنش حَولی، شب‌اش دوباره کارش به مریض‌خانه کشید، به صبح نکشید! گفتن: خونریزی داخلی داشته، نفهمیده دکتر اولی وُ گچ گرفته؛ خانوم! ایجوری پسرُم از دستُم رفت!"
زن خانه، جوری شد انگار؛ کنار راضیه نشست و با لحنی آرام‌تر پرسید: "خوب حالا چی؟"  زن بی‌حوصله جواب داد: "هیچی خانوم، دختری ازش مونده که بزرگش می‌کُنم" و اشک امانش را برید.
فکری، یک‌باره ذهن صاحبخانه را پر کرد و بی‌معطلی گفت:" خوب، حالا که بچه‌اش رو قرارِ بزرگ کنی، برای دیه یا بیمه‌اش کاری کردی! یا می‌خوای پی‌اش رو بگیریم؟"
راضیه کمی رو تُرش کرد که:"خانوم، ما داریم دختر بزرگ می‌کنیم، اگه ای پول‌ها حروم باشه چی؟"
زن جوان، مبهوت مانده بود که پیرزن ادامه داد:"راستی خانوم! رفتُم دکتر، گفته اگه همی‌جوری ادامه بدی، کبدت از کار می‌اُفته، کبد چیز مهمیه؟"
خانوم مهندس رو برگرداند، رفت سمت اتاق خواب و گفت:" نه راضیه جان، نه! کبد چیز خیلی مهمی نیس!"
..........................................
قصه‌اش خواندم، تا کمتر بگزد...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo