X
تبلیغات
رایتل

جان-بازی: دفتر ششم

سه‌شنبه 15 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:35 ب.ظ

" رندانِ تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس

 گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت

در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ، کانجا

سرها، بریده بینی، بی جرم وُ بی جنایت"

آن صبح سرخ که برآمد: تکلیف معلوم بود...یک سوی، جمعیتی بودند پرشمار وُ متفرق به دل، که هریک به سودایی آمده بودند: یکی به کشتن آنان که بر دین و امیرمومنان خروج کرده، آمده بود، یکی سودای ولایت ری داشت، یکی آمده بود تا نامه نگاری‌اش را از یاد امیر ببرد و...این سوی سی‌ مرغ آمده بودند از میان بسیار مرغ سودایی، به سودای سیمرغ و خورشید به میان آسمان نرسیده بود، خود سیمرغ بودند...جمله‌گی یک دل، جمله‌گی یک تن...

این سوی جمعی رند گرد آمده بودند که رند آن است که سود بسیار در معامله کند از زیرکی، و اینان زیرک نبودند، چه بودند که صبح تا ظهری، احترام تاریخ خریدند به فروش دلق کهنهء جسم، و جان از مهلکهء دنیا به‌سامان رساندند به جانان!...

حسین، آن روز نمی‌مرد، روزی می‌مرد؛ عباس هم، عابس هم، ابوبکر، عمر، عثمان هم، حبیب وُ شوذب هم، زهیر، ام وهب و...مانند ما...که روزی می‌میریم

رندی نبود این کار، چه بود! که صبح تا عصری بر مرگ لبخند زنی و عصر تا اعصار، تاریخ به احترام‌ات از جای برخیزد؟

و این عاشقی که نی‌نوا به خود دید! کمتر زمین بر زمین خدااست که دیده باشد! که جنگ‌ها همواره پر بوده از مرگ وُ جنگجو وُ سلحشور؛ هم بر زمین، کم شیر بر زمین نیفتاده در جنگ تناتن؛

.

.

.

کربلا سماعی دید که رزم وُ شمشیر وُ مرگ، بازی و شمایل این رقص عاشقانه بود در نزد معشوق...

که:

"رقصی چنین، میانهء میدان‌ام آرزو است"...






del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo