X
تبلیغات
رایتل

مرگ: یا عیسی مسیح....

چهارشنبه 13 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 12:23 ق.ظ

"زمان نزدیک نیمه شب است.
ناگهان صدایی می‌شنویم، و «نات» روی تخت به‌حال نشسته در می‌آید و به پنجره نگاه می‌کند
نات: این دیگه چی‌یه؟ 
شبح تیره‌ی شنل‌پوشی ناشیانه می‌کوشد از پنجره بالا بیاید. این جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سیاهرنگی پوشیده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهره‌ی میان‌سال و سفید سفیدش را می‌بینیم. به‌ظاهر چیزی است شبیه نات. با صدای بلند نفس نفس می‌زند و لبه‌ی پنجره می‌لغزد و داخل اتاق بر زمین می‌افتد
مرگ: (چون کس دیگری نمی‌تواند باشد!) یا عیسی مسیح! کم مونده بود گردنم بشکنه
نات: مات و مبهوت نگاه می‌کند. شما کی هستی؟ 
مرگ: مرگ
نات: کی؟ 
مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم
نات: شما کی هستی؟ 
مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟ 
نات: مرگ؟ منظورت چی‌یه، مرگ؟ 
مرگ: تو چه‌ته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟ 
نات: چرا.
مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی‌یه؟ 
نات: نه.
مرگ: پس من مرگ‌ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی‌ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟ 
نات: این یه جور شوخی‌یه...؟ 
مرگ: شوخی چی‌یه؟ مگه پنجاه و هفت سالت نیست؟ مگه تو «نات اکرمن» نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟
ادامه........................"
.........................
نمایشنامه"مرگ در می‌زند"
وودی آلن
......................................
"
رقصی چنین میانهء میدان‌ام آرزو است"
ملای روم
..............................................
مرگ را چنین خندیدن و چنین خنداندن!

او که روزی دربر می‌گیردمان، خاکمان می‌کند، آن‌وقت که (در) خاکمان کردند

.

.

.

می‌شه خندید؟ اون روز

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo