X
تبلیغات
رایتل

چقدر زود دیر می‌شود...پرده دوم

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:12 ب.ظ
"مدتی، این مثنوی تاخیر شد"
تقویم به‌گمان سال 75 را نشان می‌دهد؛ عصر روزی پاییزی، دخترک هم‌کلاسی دانشگاهت که شادی‌های نجیبانه‌ء آن روزهایش را در ذهن داری هنوز، آمده بالای سرت، که: "غبار! از سیما شنیدم خوشنویسی می‌کنی! یه شعر دارم، برام می‌نویسی؟" و قول می‌دهی بنویسی با همان قلم نااستوارت؛ ماه‌ها می‌گذرد، از دوستان شنیده‌ای که بابای سادات حال خوشی ندارد؛ روزی زمستانی شماره‌اش را می‌گیری که به سادات بگویی: قطعه‌ات آماده شده، مادرش آن طرف خط، با صدایی انگار از ته چاه، می‌گوید: گوشی!... حدس می‌زنی چه شده، ازخجالت قطع می‌کنی!
روزهایی از سوک بابا گذشته، قطعه‌ای که برایش نوشته‌ای به سیما می‌دهی تا به دستش برساند؛ برایش نوشته‌ای از قیصر شعرمان؛ قطعه‌ای که خواسته بود:

"پیش ازآنکه با خبر شوی

 

لحظه عزیمت تو، ناگزیر می‌شود

 

آی؛

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود..."


ادامه دارد ..............................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo