X
تبلیغات
رایتل

چقدر زود دیر می‌شود...پرده اول

پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 07:41 ب.ظ

نمی‌خواهی با مرگ آغاز شود این صفحات که زندگی را عشق است اما خوب اینگونه شد انگار....

نمی‌دانی، دقیقن نمی‌دانی تاکنون چند خبر مرگ جوان و پیر شنیده‌ای و دیده‌ای و چه تیره بود روزی که جوانک را خود سرازیر گورش کردی، در زمانی که قد پدرش خمید و مادرش به‌رسم مردمان کُرد، نمی‌خواست کمر خمیده نشان دهد خود را در نزد سوکواران آمده از دور و نزدیک و مشغول بود به آیین عزا...

پرده اول: تقویم سال 74 را نشان می‌دهد، هنوز سالی از میهمانی دایی مهربان با آن چشمان سبزآبی در خاک نگذشته است، به دیدار مهران رفته‌ای دفتر روزنامه.

مهران می‌گوید: غبار! مثل اینکه حال بی‌بی خوب نیست، البته پیش از این شنیده‌ای، نباید هم خوب باشد، که در سال‌های طاعونیُ وباییُِ کوفتُ زهرمار، دو نوجوان زیر خاک کرده، و حالا  خبر مرگ پسر برومندش که هنوز سال‌هایی از چله عمر نگذرانده، پس از چندماه پنهان‌کاری، به گوشش رسیده و به چشم می‌بینی کمان شدن قد بلند بی‌بی را که روزی به سروهای بلندآوازه زادگاهش می‌مانست در زمانی که تو، مهران و....و مادران‌تان را مادری می‌کرد؛ و خاکستری شدن چشم‌های روشن‌اش را...

تلفن زنگ می‌خورَد، اشک روان می‌شود، از شهرستان خبر مرگ می‌دهند: بی‌بی رفت...

باید راه بیفتید، صفحه را نبسته‌اید، یک ستون خالی مانده، پیشنهاد از تو است: مهران! این ستون مال بی‌بی است؛ می‌نویسید، می‌نویسید، می‌نویسید........................و پایانش را از     قیصر شعرمان:


"پیش ازآن که با خبر شوی

 

لحظه عزیمت تو، ناگزیر می‌شود

 

آی؛

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود"


ادامه دارد..........................


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo