X
تبلیغات
رایتل

خط بماند یادگار

چهارشنبه 22 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 08:27 ب.ظ

 تا جوانی را که سپری نکرده‌ای، با هرچه آرزو که داری یا نداری، انگار یک چیز را باور نداری:         دیر شدن؛ هرچند بارها و بارها گفته باشی، اما باور نداری، سال‌های عمر که به میانه می‌رسد انگار  حس‌ می‌کنی کم کم، دیر شدن را؛ و یادت می‌آید روزگار کودکانه نگاه کردن به پشت عکس‌های سیاه‌سفید پیشینیان عزیزت را- برخی سال‌هاست میهمان خاک شده‌اند و اکنون غباراند که هر روز بر سر و روی تو و همگنان نشسته و به مشتی آب از روی برمی‌گیری‌شان-که نوشته بودند:    " من نباشم، خط بماند یادگار" ، درون‌ات میان قاموس و قانون تو: (در این هستی، همه، ذرات‌اند که بر گرد جان عالم می‌گردند و خود هیچ‌اند) که سال‌ها حتی در حرفه‌ای که چکیده‌اش شهرت دادن به آدم‌هاست، رهایت کرده بوده‌ از وسوسه و شادمانه می‌خواندی: "بوی رهایی می‌دهم، میخانه دارم می‌شوم"، کودکی و عکس‌ها- همان عکس‌های رنگ و رو رفته آلبوم‌های بسیار ورق خورده- جنگی درمی‌گیرد، و انگار عکس‌ها برنده شده‌اند؛ می‌خواهی پیش از آنکه نباشی خطی کشیده باشی، خراشی داده باشی، که میل به نشان‌دار کردن عالم به نشانه خود جلوه‌ای است از میل به جاودانگی که جمله آدمیان با خود دارند، می‌آیی، خود نیز می‌دانی که نمی‌آمدی هم، در این عالم انگار نه انگار، اما خطی و خراشی است کلمات بر این صفحات به یادگار...

روزگاری در کودکی خوشنویسی هم می‌کردی:" گاهی دلم برای برای خودم تنگ می‌شود" و یا    " عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است"امروز دیگر نیک نمی‌نویسی اما انگار نیک می‌دانی آنچه را که روزی نیک می‌نوشتی و نمی‌دانستی....

خطی و خراشی است کلمات بر این صفحات به یادگار،
شاید دیر........شاید دور.......اما................

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo