X
تبلیغات
نماشا
رایتل

هزار بادهء ناخورده ؛ تهِ این قصه

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:42 ب.ظ

"قصهء ما،

بسر

رسید

.

.

کلاغِ

به

خونه‌اش

نرسید...

بالا رفتیم

دوغ بود،

پایین اومدیم

ماست بود،

قصهء ما، راست بود"

...............................

"به پایان آمد این دفتر..."

...............................

هنوز یک«تو» در «من» ناتمام است،

اگر تمام بود، اکنون از من جز غباری نباید بود

و آن‌هم، نبود.....

...........

برخی، آبِ روان‌اند؛

به حکمِ:

هستم!

اگر می‌روم؛

گر نروم،

نیستم!

«تو» از آنانی،

وصلی هم، اگر هست، که هست، زیبندهء اینان است!

و اینان اند، ترجمانِ:

هرزمان! که رفته ای،

رسیده‌ای!...

رفیق!

برای تویی، با این شمایل!

رفتن‌، حُکم برنده داشت،

اصلا تو دستِ برنده را داری، سر این میز.................

خُنُک، قُماربازی که بازندهء تو باشد؛ «تو»

اصلا، بُگذار، خیال‌ات را برای این طرف میز هم، راحت کنم:

قُمارت، باخت، نداشت! رفیق!

...

به سلامتیِ: اون که ور.ق داد!

به سلامتیِ: اون که بُرد!

با، یه برگ!

دلِ بازی رو

بازیِ دل رو

..............................

نمی‌دانم!

بیایی وُ بخوانی یا نه!

اما،

هم‌الان،

ظهرِ همان روزی است که برایش"آن روز" را نوشتم

10 روز گذشته بود که نوشتم‌اش،

و روزهایی!

آمد!

انگشتانم، هم

سیاهه‌نویسیِ غُبار را آغازید!

یادت هست؟

.

.

.

حالا یادت باشد یا نباشد!

"تو" که جایی نرفته‌ای!

"تو"اصلا جایی نمی‌روی!

من! نباید جایی بروم،

باشی در این حوالی یا نه!

اگر من نروم،

هستی همیشه!

راستی یادت هست؟

همیشه!

را


(آدمی، دوست می‌دارد، زمان‌هایی از روزهای مقدر تنفس‌اش بر سیارهء رنج،

برایش متوقف شود!

نه!

دوست‌تر می‌دارد، خود، در زمان‌هایی بماند، دیگر بیرون نیاید،

بیرون!

همه‌اش،

همهمه است)

...........................

  کاش‌که در قیامت‌اش، بارِ دگر بدیدمی

کان‌چه!بوَد گناه او، من بکشم، غرامت‌اش

...

«تو»!...شادباش وُ دیرزی...............

بخت خوش تو! خوش‌بختی من است!


یادم باشد:

هزار!

بادهء ناخورده،

در رگِ تاک است

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جان

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:41 ب.ظ
«تو» جانِ منی،
من را بی‌جان مخواه
.
.
.
می‌دانی!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نیستی، هستم

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:40 ب.ظ

وقتی که نیستی

آزاردهنده‌تر از این نیست:

من هنوز هستم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تو...

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:39 ب.ظ

به هرچیز که می‌اندیشم، ختم می‌شود، به «تو»

اندیشیده‌ام،

دیگر

به چیزی

نیندیشم

جز

«تو»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

لیلی

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:39 ب.ظ

"در ره منزل لیلی، که خطرهاست، درآن

شرط اول‌قدم، آن است که، مجنون باشی"

و لیلی‌های همه عالم را کفایت است که بدانند کسی به عشقشان مجنون شده، و اول «لیلی» عالم که همهء لیلی‌کان جلوهء جمال اوی‌اند، شاید، به عشق همین جنون بود که عشق آفرید تا تجلی یابد در «مجنون»؛ و در عالم چیزی شیرین‌تر از این نیست که «خسرو» باشی، بر عشق «شیرین»ی......

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ببخش

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:38 ب.ظ

اگر تو رفتی وُ من زنده مانده‌ام

قدر تو و نبودن‌ات نیست که کم است،

من کم آورده ام....

.

.

.

ببخش

اگر

زنده‌ام....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نبود وُ بود

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:37 ب.ظ

«تو»:

نبودت، اصلا با بودت، یکی نیست...

این را از «یکی» بشنو که شاید: بودش با نبودش یکی باشد

.

.

.

«تو»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خُمّ می

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:36 ب.ظ

«تو»، سلامت باش!

پاسخی بر سلام‌ام، ندادی! ندادی...

................................................

سرِ خُمّ می، سلامت، شکند اگر سبویی!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

افتادیم وُ گردید

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:36 ب.ظ

غرض این بود:

"از گردشِ چشمِ تو نمانیم

 ما را چه به گردشِ زمانه!"

..................................

از گردش افتادیم

و

زمانه امان نداد؛

گردید وُ

گردید وُ

گردید...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خوشا به‌حال مجنون‌

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:35 ب.ظ
«مجنون» است که خود، «لیلی» است
لیلی را تمامی قبیله دیده بودند........
یکی پیدا شد که مجنون شد، و «لیلی» دیدن دخترکی سیه‌چرده!
مجنون، خود، لیلی بود، لیلیِ قصه، بهانه‌ای شد، تا مجنون برسد به ظرفیت زیبا دیدن‌ها...
در بازی لیلی و مجنون، مجنون بود که برد
می‌گویند خوشا به‌حال لیلی
می‌گویم خوشا به‌حال مجنون‌
همه چشم‌ها لیلی، نمی‌بینند، خوشا چشمی چنین! خوشا مجنون

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

اناالحق

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:34 ب.ظ
در طریقت، نقطهء کمال آدمی، که غایت آفرینش است«انسان کامل» است که همو، قطب اهل طریقت است و یک تن است در عالم در هر زمان و از آن است که قطب عالم امکان را محمد دانسته‌اند، که تجسم آدمی است غایی که اول‌روز آفرینش، که شیطان سجده نیاورد و پرسشی بر ذهن همهء مقربان بود خم شدن بر خاک، حق فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید؛.....در طریقت آدمیانی در دسته‌هایی با عناوین و مرتبت‌های گونه‌گون حضور دارند که همه در پله‌هایی کمتراند از قطب و در عالم پراکنده‌اند و عالم به حضورشان منور است و دم آنان است که نمی گذارد دنیای زشت بر سر ساکنانش فرریزد و شب و روز، بی ادعا، رحمت‌اند بر اهل عالم، و زمانه‌ای نیست که خالی از وجودشان باشد بی آنکه بدانیم که هستند...آنان همهء وجودشان حق است که سرسلسله فاش‌گویانشان «حسینِ منصورِ حلاج» بود که اسرار هویدا کرد و فریاد که:«انالحق»...و اهل دنیا، حتی اعاظم، در کندن پوستش هم‌داستان شدند که یکی گفته «من»ام، آن نام اعظم؛ و حسین تنها یک چیز گفت: من در مرتبتی ام که زین پس جز خودِ حق، باری‌تعالی، در من نخواهید دید و من جلوهء مجسم اویم نه اینکه من اویم که: "هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه هیچ‌ایم..."یا،اصلا شمس بود که افقه‌الفقهای آسیای صغیر و امپراتوری اسلامی را از جلوس بزرگانه‌اش به زیر کشید تا هیچ شود و بی واهمه از طعن عامیان بگوید:
در دست همیشه مصحفم بود
از عشق گرفته‌ام، چَغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است وُ دو بیتی وُ ترانه"
و همو گفت آنچه در کلمات تو جاری بود:
"زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

لاله‌زار تا پُل تجریش

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:33 ب.ظ

می‌شه حُکم کنی! از لاله‌زار تا پُل تجریش همه می‌خونه‌ها رو گز کنیم، می مُفتی بخوریم؟ کتکش رو هم روی چشم، می‌خوریم...

(به‌احترام کندو)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

عزم آن دارم که امشب، نیم‌مست

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:32 ب.ظ

"عزم آن دارم که امشب، نیم‌مست

   پای‌کوبان، کوزهء دُردی به دست

   سر به بازار قلندر درنهم

 پس به یک ساعت ببازم، هرچه هست"

......................................................

این واژه‌گان جز خجلتی مُدام برایت نداشته است

خوانده‌ای؛ بارها، اما چه سود؟

وقتی، از این همه معنا، تنها صورتی زیبا را به‌بهُ چه‌چه کرده‌ای! این همه سال!

وقتی دانستی، اما نفهمیدی!

خواندی:

"پس به یک ساعت ببازم، هرچه هست"

و نفهمیدی....

.

.

.

 راستی، این کدامین گونهء جهل است؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هزار-هزار

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ب.ظ

"عمر بگذشت به بی‌حاصلی وُ بُوالهوسی"

هزار کارِ نکرده داری وُ هزار کار کرده که نباید!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تقاص از این بدتر ؟!

جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 01:50 ب.ظ

قُلی خان نشست، چُپقشُ چاق کرد، چشم دوخت به انتهای افق دمِ غروبیِ دشت، بی‌نگاهُ و بااشاره به مُرادبیگ که قافله‌اش رو لُخت کرده بود، یه ساعت پیش‌تر، گفت:

"قلی خان دزد بود ، خان نبود... لابد تو هم اسمشُ شنفتی...

وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم... ببینم می‌تونم... تنهایی... هزار تا قافله رو... لخت کنم؟!

با همین یه حرف پای جونش واستادُ هزار تا قافله رو لخت کرد؛

آخر عمری پشت دستشُ داغ زد وُ به خودش گفت: هزارتات تموم شد، حالا ببینم... عرضه‌شُ داری تنهایی، یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟

نشد.... نشد.... نتونست وُ مشغول ذمهء خودش شد... تقاص از این بدتر ؟!............."

قلی خان، اینا رو گفته وُ نگفته، حسرت‌بار وُ حسرت‌دار، چشم به افق، رفت از دارِ دنیا!

........................................................................................................................

چه اشکی به چشم، آورد همان سال‌ها، این سکانس...

تداعی ذهن‌ات از آن سکانس، رستاخیز بود، «یوم تُبلی‌السَرائر» و انگار حاضر بودی در محضر حضرت حق، روزی که پرده‌ها فرو افتاده است و تا ندیده بودی این سکانس را نمی‌توانستی تصور کنی: چرا روز حشر، «یوم‌ُالحَسرت» نام دارد، و چون دریافتی چنان مسخ این دانسته‌ها شدی که یادت رفت:

آی کودکِ مشغول به شن‌بازی در ساحل پر از شن‌ریزهء دانش!

این که دانستی، خود، تو را در چنبره خودبزرگ بینی چنان خواهد گرفت، که آن روز خواهد آمد و مشغولی به بازی کلمات

و الان که این می‌نویسی بدین فکر مشغول که: آهان! گفته بودند علم حجاب اکبر است، می‌تواند همین باشد

و باز سرخوشی وُ سرمست به اینکه فهمیده‌ای که فهمیدن هم حجابی است غفلت‌افزا.......

و انگار! گریزی نیست از این هزارتوی ندانستن وُ دانستن، دانستن وُ ندانستن .......

.................

اووووووووووه، چه همه سال گذشت، از اون سال وُ رستگاری نیومد.

حالا! هزار قافله‌ات رو زدی، دستت رو هم که داغ زدی؛ کو لامصب! همون یه قافله که گذرونی از این گردنه؟

انگار هم‌الان، «یوم‌الحَسرت» توست، غروبی که روز حسرت قلی خان بود در آن بیابان، چشم بر افق،  مشغول ذمهء خود

تقاص از این بدتر ؟!.............   

...........................................

طنز تلخ‌اش هم، این که: امروز نه قلی خان(جمشید لایق) زنده اس، نه مرادبیگ(خسرو شکیبایی)

.................................................................................................................................

.

.

.

هزار تای‌اش تمام شد، آن یکی را هم نتوانست «یکی»

تو نیامده‌ای، غبار چنان که بر روی نشست، برخاست اما هست....

شاید ختم کلام.............

دوستان‌ام: خاکسارم، خاکسار

.

.

.

این روزها، هم، یه پیپ هست، هی پُِر می‌شه با مک‌بارن، و به قاعده‌ء چپقی که اون دم غروبی چاق‌اش می‌کردم...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بیا

دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 08:31 ب.ظ

ستارهء دنباله‌دار

ردی از روشنایی بگذار...

اخترشناسان، نوید آمدن‌ات داده بودند

حتی!

همین شب‌های نیامدن‌ها...

دریغ مکن:

بیا.....

.

.

.

باور کن دنباله‌دارِ نور

باور کن:

عمر زمین ابدی نیست...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

22

دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 12:07 ق.ظ
"چشمی به‌هم زدیم وُ دنیا گذشت
دنبال هم، امروز وُ فردا گذشت
دل می‌گه باز فردا رو از نو بساز

ای دلِ غافل، دیگه از ما گذشت"

.

.

.

از اون روز هم، 22 سال گذشت...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

A SEPARATION

چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:19 ب.ظ

اصغر فرهادی با روایت ساده « جدایی نادر از سیمین» از خرس برلین وُ جایزه نخست انجمن منتقدان آمر.یکا و کانادا وُ گوی زرینِ گولدن گلوب وُ شاید هشتادوُچهارمین اسکار و....را برده و می‌برد...

حال، خودمان‌ایم! مگر قصهء خارق‌العاده‌ای داشت این فیلم، که در زندگی من وُ تو- خوب که نگاه می‌کنی- هر روز یک نادر، یک سیمین، یک ترمه، یک راضیه، یک حجت هست که، داستان فرهادی بسیار لطیف‌تر نیز هست از آنچه هر روز در زندگی‌هامان دیده‌ایم؛ یا تکنیک‌های ساختِ ما که حتی پهلو به بالیوود هم نمی‌زند توان هم‌آوردی با هالیوود را داشته است؟ البته که نه!

هنر فرهادی شاید در دریافت بی‌آلایش و روایت بدون حکم از یک داستان زندگی به بیننده باشد...

هنر فرهادی شاید این باشد که حدس می‌زنم:

"پیل اندر خانهء تاریک بود                           عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                        اندر آن ظلمت همی شد، هرکسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود                اندر آن تاریکی‌اش، کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد                   گفت همچون ناودان است این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید               آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی بر پشت او بنهاد دست                   گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هریک به جزوی که رسید              فهم آن می‌کرد، هرجا می‌شنید

از نظر که، گفتشان شد مختلف                  آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هریک اگر شمعی بُدی                     اختلاف از گفتشان، بیرون شدی

چشم حس همچون کف دست‌است و بس  نیست کف را بر همهء او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر                     کف بهل، وز دیده دریا را نگر

جنبش کف‌ها ز دریا، روز و شب                    کف همی بینی وُ دریا نی عجب

ما چو کشتی‌ها به هم برمی‌زنیم                تیره چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب                آب را دیدی نگر در آب، آب...."


فرهادی، پیلی را چونان که در روایات آیین جین آمده، سنایی و مولانا نیز آورده‌اند و...، به خانه کوران فرستاد، نه داور شد و نه گفت که پیل کدامین گونه است! در داستان«جدایی نادر از سیمین» ما به فراخور شخصیت، رویکرد، گذشته‌ و...مان حقیقت را دیدیم و حق را به اویی دادیم که شبیهش زیسته‌ایم؛ در این قصه، نادر که نگاهبان حُرمت گذشتگان‌اش بود راست می‌گفت، سیمین که بیش از همه درخدمت همین گذشتهء نادر و حتی بیش از خود او بود و پدر، تنها کسی را که به یاد داشت، همو بود، آینده را با نگاهبانی این گذشته نابود می‌دید، هم راست می‌گفت، راضیه بخشی از راستی را گفت که بتواند چونان هر زنی صاحب کرامت، دست‌گیر زمان بدسگالی روزگار بر مردش شود، که راست هم گفت، و حجت نیز که به چه حقی نادر، دست‌اش به زنی خورده که هم محرم نیست وُ هم باردار....

فرهادی، داوری که نمی‌کند، بماند، ما را هم به داوری نمی‌خواند، او تنها یک راوی است؛ یک راوی خوب؛ در این قصه، هرکس بر بخشی از حقیقت دستی کشیده و چون نوبت داوری می‌شود، هیچ‌کس نمی‌داند، در این رنج واقع شده بر این چند زندگی، باید به چه کسی حق داد و یا، که را محکوم کرد!شاید، البته من وُ تو، همان ترمه‌ایم، که هرچه می‌شنویم، شاید حق هست اما حقیقت نیست......

در این کرهء خاک، هرکدام از ما چون که در عالَم محاطیم، هرگز وُ هرگز، نه‌تنها مجاز که حتی قابل به داوری درباره دیگران نیستیم؛ تنها داور هستی اوست که بر عالَم محیط است و عالم در وجود او


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

غم

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:41 ق.ظ

مکاتب نوین، نام‌هایی را بر برخی امور، گاه هم، مقدس گذارده‌اند که چونان تابو شده و چنان بودن، انگار جرمی است غیرقابل بخشش...

«غم» از این گونه امور است...که آن‌را، موجب بروز افسردگی‌های روحی و دارنده‌اش را بیمار، دانسته و تلاش وافری داشته‌اند تا رهایی دهند آدمیان را از این‌همه تلخ...

اما، چه هنری!!!

گوته که از بزرگان زمانه‌ها است در باختر، خود را مفتخر به شاگردی مردی در خاورزمین می‌داند که گفت:

"ناصحم گفت، به‌جز غم چه هنر دارد عشق؟

  برو، ای خواجه عاقل، هنری بهتر از این؟"

به‌گمانم، «غم» گاه چیزهایی بخشیده به آدمی که شادی از اعطای آن عاجز است، غم، عمدتا زاده فقدان است...و فقدان است که داشتن‌ها را برای‌مان معنا می‌کند...

به درک اندکم از هستی! آنچه که مُّلای روم، به «بُبریدگی از نِیِستان» یاد آن کرده، آن را سیب یا گندم یا هرچه خوردن و رانده شدن از بهشت نیز می‌نامند و عرفا، بهشت قرب ُو عشاق، دامن معشوق، یا هرچه وُ هرچه که همه یک چیز است و نام‌های گوناگون گرفته است، همهء این‌ها بهانه‌ای است برای یک چیز...

حضرت عشق،

نزدیکی‌ات را به فراق مبتلا می‌کند تا آن‌گاه که به دامان معشوق بازگشتی، بدانی چه جان‌پناهی بی‌مانند بوده این وصل که به سیبی، گندمی یا هرچه وُ هرچه فروخته بودی‌اش...فقدان و فراق فلسفه‌ای دارد، به‌گمانم...............................

فراق‌ها را نیز باید قدر دانست؛ وصل را چونان شهد می‌کند...

................................................................................

همهء این‌ها گفتم، اما جانسوز است، این:

فراق................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چلّه‌گی

شنبه 24 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:45 ق.ظ

"که ای صوفی،شراب آنگه شود صاف

  که در شیشه برآرد، اربعینی"

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کلافه

جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:09 ب.ظ

"کلافه شدیم! از این همزمان شدن سریال‌ شبکه‌های: فار.سی وان، زمزمه، جِم و پی.ام.سی"

یعنی خواستم بگم، خدا همچین دردهایی هم داده، ها!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

داستانک-راضیه

یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:52 ق.ظ
خانوم خانه از اینکه دست جدید مبل راحتی، با بوفه کنار و کفپوشِ سالن خیلی هم‌خوانی نداشت، بدجوری دلخور بود و نقشه‌های جدید را برای تغییر دوباره دکوراسیون این بخش خانه مرور می‌کرد که صدای کارگر خانه، به خودش آورد که:"خانوم مهندس! همی رومیزی خوبه! بندازُمش رو میز؟..."
خانوم گفت: "فعلا بدنیس تا یه فکر اساسی بکنم! راستی، راضیه خانوم! این روزها تماس می‌گرفتم که بیای نبودی، دخترت گفت، مادرم گرفتاره، کجا بودی! بی خبر؟"
زن روی زمین ولو شد و بغض کرد: "خانوم! ای روزها، شهرستان بودُم، پسرم رو دفن می‌کردم!"
خانوم خانه یکّه خورد که: "چی؟"
راضیه گفت: "پسرم! فَعلگی می‌کرد بعدِ آمدن از اجباری! سه هفته پیش، از داربست ساختمون افتاده بود پایین، برده بودنش بیمارستان، دکترا گفته بودن: شکسته پاش، گچ‌اش گرفتن، آوُرده بودنش حَولی، شب‌اش دوباره کارش به مریض‌خانه کشید، به صبح نکشید! گفتن: خونریزی داخلی داشته، نفهمیده دکتر اولی وُ گچ گرفته؛ خانوم! ایجوری پسرُم از دستُم رفت!"
زن خانه، جوری شد انگار؛ کنار راضیه نشست و با لحنی آرام‌تر پرسید: "خوب حالا چی؟"  زن بی‌حوصله جواب داد: "هیچی خانوم، دختری ازش مونده که بزرگش می‌کُنم" و اشک امانش را برید.
فکری، یک‌باره ذهن صاحبخانه را پر کرد و بی‌معطلی گفت:" خوب، حالا که بچه‌اش رو قرارِ بزرگ کنی، برای دیه یا بیمه‌اش کاری کردی! یا می‌خوای پی‌اش رو بگیریم؟"
راضیه کمی رو تُرش کرد که:"خانوم، ما داریم دختر بزرگ می‌کنیم، اگه ای پول‌ها حروم باشه چی؟"
زن جوان، مبهوت مانده بود که پیرزن ادامه داد:"راستی خانوم! رفتُم دکتر، گفته اگه همی‌جوری ادامه بدی، کبدت از کار می‌اُفته، کبد چیز مهمیه؟"
خانوم مهندس رو برگرداند، رفت سمت اتاق خواب و گفت:" نه راضیه جان، نه! کبد چیز خیلی مهمی نیس!"
..........................................
قصه‌اش خواندم، تا کمتر بگزد...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تو........

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:40 ب.ظ

همه ضمایر، «تو» می‌شود؛ حتی: ما، شما، ایشان؛

«او» که جای خود دارد، که«تو»یی حتی وقتی ضمیری مفرد، حاضر نیست...

.

.

.

«تو»

............................................

هرگز حضور حاضرِغایب شنیده‌ای!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

حیران‌ام

سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:42 ق.ظ

اینکه، هستیِ در حال باززایی و انبساط! چنان‌که دانشِ اندک و اکنون آدمی قد می‌دهد، صدها میلیارد کهکشان دارد،

خوب!

اینکه، هر کهکشان نیز میلیاردها ستاره دارد که خورشید منظومه‌مان، کوچک‌شان است،

خوب!

اینکه، اخترشناسان چیزی را رصد کرده‌اند که جرم‌اش میلیاردها برابر جرم خورشید ماست،

خوب!

اینکه، تنها قطر کهکشان راه شیری کوچک، که خورشیدک‌مان در آن، تیله‌ای می‌نماید، 100 سال نوری است،

خوب!

اینکه، همین تیلهء کوچک، قطری بیش از 100 زمین درکنار هم دارد،

خوب!

این‌ها! همه، خوب!

اما، حیران آن بزرگی مانده‌ام! که بر موجودی چنین ناپیدا و میرا، که «من» باشم، و چنین متکبر بر زمینِ «تو» گام می‌زنم، هم مهربانی و خود را نیز، هم‌قدّ لجاجت‌های حقیرانه‌ام می‌کنی!

.

.

.

"ای هفت گردون، مستِ تو، ما!مهره‌ای در دستِ تو

  ای هستِ ما از هستِ تو، درصد هزاران مرحبا!"


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کلاغ-قابیل

یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:02 ق.ظ

یه وقتایی هست که فکر می‌کنی:

چه کرده این «کلاغ»! که شاهد همهء قصه‌هامون شده بی اون‌که به خونه‌اش برسه!

شاید به تقاصِ یاددادن پنهان‌کاری اول جنایت عالم به نخستین جانیِ عالم!

یکی که شاید «حوا» بوده گفته شاید:

برو که از زندگی‌ات خیر نبینی!.........

.................................................

عجب دامن‌گیر بوده نفرین‌ات ننه،

خوش انصاف!

دعایی هم برای عاقبتِ بچه‌هات می‌کردی!

جای دوری نمی‌رفت!




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کلاغه...نرسید

جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 ساعت 02:08 ق.ظ

یه وقتایی می‌آد که می‌خوای بدونی:

چرا؟

کلاغه به خونه‌اش نرسید

بااینکه قصهء ما به‌سر رسید...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روح‌ات شاد

سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:33 ق.ظ

بر روح ژوزف نی‌یپس درود می‌فرستم

نه اینکه، فامیل یا آشنای خانوادگی‌ام است،

نه!

برای ثبت نخستین عکس در تاریخ؛

بامداد که تو را روبروی چشمان خیس نشانید...

.

.

.

«تو»...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جانِ منتظرم

دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:13 ق.ظ

"چه روزها، به شب آورد، جانِ منتظرم

 به بوی آن‌که، شبی، با تو، روز گرداند

به چند حیله! شبی، در فراق، روز کنم

وگر نبینمت، آن‌روز هم، به شب، مانَد"

.

.

.

آه...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

زرسالار

پنج‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:16 ب.ظ

آسمان‌جُل‌های خیابان‌هامان

این شب‌ها...

تنها نیستند دیگر...

به‌لطف سکه و دلار؛
.
.
.

زرسالاران،

مردمانی از جنس دینار!

به دِرمی،

جمعی روانهء ضراب‌خانه‌ها کرده‌اند!

.

.

.

دلارهای نازنین!

سپاس‌تان می‌گوییم

ما،

کارتن خواب‌ها؛

چیزی به ما ندادید اما

سر سیاهِ زمستان، 

تنهایی‌مان را ازمان گرفتید

...................................

به‌افتخار آن فعالان محترم حوزهء سکه و ارز! که این روزها، از بامداد تا نیمه شب، تن به سرما داده‌اند، در صف خرید ارز و سکه دولتی! طفلکی ها!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

«دوگانه» بر «یگانه»

سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:08 ق.ظ

" تو،بندگی، چوگدایان، به شرطِ مُزد، مکن

    که خواجه، خود، روشِ بنده‌پروری داند"

......................................................

آیینه‌ای پیش چشم داری!

و چراغی در دست!

صبح به‌صبح، آیینه را می‌نگری،

شام به‌شام، چراغ می‌گردانی

کجاست!؟

یکی که، «دوگانه» بر «یگانه» بگذارد

که در آن:

تمنایی نباشد

هوایی نباشد

...........................................................

سال‌هایی مانده که چله‌اش شود:

این نگریستن‌ها

این گردیدن‌ها!

هان،

کجاست!؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4    >>