قُلی خان نشست، چُپقشُ چاق کرد، چشم دوخت به انتهای افق دمِ
غروبیِ دشت، بینگاهُ و بااشاره به مُرادبیگ که قافلهاش رو لُخت کرده بود، یه ساعت
پیشتر، گفت:
"قلی خان دزد بود ، خان نبود... لابد تو هم اسمشُ شنفتی...
وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم... ببینم میتونم...
تنهایی... هزار تا قافله رو... لخت کنم؟!
با همین یه حرف پای جونش واستادُ هزار تا قافله رو لخت کرد؛
آخر عمری پشت دستشُ داغ زد وُ به خودش گفت: هزارتات تموم شد، حالا
ببینم... عرضهشُ داری تنهایی، یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟
نشد.... نشد.... نتونست وُ مشغول ذمهء خودش شد... تقاص از این
بدتر ؟!............."
قلی خان، اینا رو گفته وُ نگفته، حسرتبار وُ حسرتدار، چشم به افق، رفت از دارِ دنیا!
........................................................................................................................
چه اشکی به چشم، آورد همان سالها، این سکانس...
تداعی ذهنات از آن سکانس، رستاخیز بود، «یوم تُبلیالسَرائر»
و انگار حاضر بودی در محضر حضرت حق، روزی که پردهها فرو افتاده است و تا ندیده بودی
این سکانس را نمیتوانستی تصور کنی: چرا روز حشر، «یومُالحَسرت» نام دارد، و چون
دریافتی چنان مسخ این دانستهها شدی که یادت رفت:
آی کودکِ مشغول به شنبازی در ساحل پر از شنریزهء دانش!
این که دانستی، خود، تو را در چنبره خودبزرگ بینی چنان خواهد
گرفت، که آن روز خواهد آمد و مشغولی به بازی کلمات
و الان که این مینویسی بدین فکر مشغول که: آهان! گفته بودند
علم حجاب اکبر است، میتواند همین باشد
و باز سرخوشی وُ سرمست به اینکه فهمیدهای که فهمیدن هم حجابی
است غفلتافزا.......
و انگار! گریزی نیست از این هزارتوی ندانستن وُ دانستن،
دانستن وُ ندانستن .......
.................
اووووووووووه، چه همه سال گذشت، از اون سال وُ رستگاری نیومد.
حالا! هزار قافلهات رو زدی، دستت رو هم که داغ زدی؛ کو لامصب! همون یه قافله که گذرونی از این گردنه؟
انگار همالان، «یومالحَسرت» توست، غروبی که روز حسرت قلی
خان بود در آن بیابان، چشم بر افق، مشغول ذمهء
خود
تقاص از این بدتر ؟!.............
...........................................
طنز تلخاش هم، این که: امروز نه قلی خان(جمشید لایق) زنده اس،
نه مرادبیگ(خسرو شکیبایی)
.................................................................................................................................
.
.
.
هزار تایاش تمام شد، آن یکی را هم نتوانست «یکی»
تو نیامدهای، غبار چنان که بر روی نشست، برخاست اما هست....
شاید ختم کلام.............
دوستانام: خاکسارم، خاکسار
.
.
.
این روزها، هم، یه پیپ هست، هی پُِر میشه با مکبارن، و به قاعدهء چپقی که اون دم غروبی چاقاش میکردم...